تبليغاتX
برگ های خزان - غم نامه
عاشقانه های من

زماني که مرا ندانسته به دنيا آوردند، پيوسته مي گفتند دوست بدار و حالا که دوست دارم مي گويند فراموش کن

 

غم اگر ترکم کند تنهاي تنها ميشوم

ديروز بايک دسته گل اومده بود به ديدنم با يک نگاه مهربون همون نگاهي که

 سالها آرزو شو داشتم و از من دريغ مي کرد گريه کرد.ولي ديگه دير شده

 بود.. گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم .. وقتي رفت

 سنگ قبرم از اشکاش خيس شده بود

اون موقعی که داد زدی،گفتی:دوستت دارم

گفتم :نمی شنوم بلندتر،

حالا که به آرومی میگی دوست ندارم ،

میگم چرا داد می زنی ،یواش.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:33  توسط حمید |