تبليغاتX
برگ های خزان - دل نوشته ها
عاشقانه های من
پشت سرم قدم بر ندار من شاید نتونم برای تو راهنما باشم ..جلوتر از من هم قدم بر ندار ..

شاید توانایی به دنبالت اومدن  رو نداشته باشم..

کنارم قدم بردار و همراه و دوستم باش ..


درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته ی مرا به نام عشق
و مرا به نام کوچکم صدا بزن

وقتی که پرنده کوچک از کنار گل زیبا رفت و برنگشت
گل خیال کرد که پرنده بیوفا بود و به دنبال گلی دیگر رفت
اما گل خبر نداشت که پرنده در قفسی اسیر است
و در قفس نیز به یاد او آواز سر می دهد.
حتی گل خبر نداشت که پرنده باور دارد پرنده بودن خود را هم مدیون گل است.
و گل این را هم نمی دانست که پرنده تا همیشه او را دوست دارد.
حتی در قفس...!

                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 23:27  توسط حمید |