تبليغاتX
برگ های خزان - بهانه
عاشقانه های من
تقدیم به کسی که نجابت را بهانه کرد  و حتی اسمش را به من نگفت...

غافل بمن رسيد و وفا را بهانه ساخت
افکند سر به پيش و حيا را بهانه ساخت

آمد به بزم و ديد من ِ تيره روز را
ننشست و رفت ، تنگي ِ جا را بهانه ساخت

رفتم به مسجد از پي ِ نظاره ي رخش
دستي به رو گرفت و دعا را بهانه ساخت

آلوده بود پنجه اش از خون ِ عاشقان
بستن به دست ِ خويش حنا را بهانه ساخت

زاهد نداشت تاب نگاه ِ پري رخان
کنجي گرفت و ترس ِ خدا را بهانه ساخت

مستانه مي گذشت نظيري بکوي ِ دوست
آنجا رسيد ، سستي ِ پا را بهانه کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:58  توسط حمید |