تبليغاتX
برگ های خزان - ظُهر داغ
عاشقانه های من
اینم یه شعر دیگه از نغمه رضایی که واقعآ بااین شعرش حال کردم و تا حالا بیش از بیست بار خوندمش اما هنوز برام قشنگه .به نظر من فوق العادس.

 

ظُهر است، کوچه ها دور از صدای پا انگار خفته اند
با این هوای داغ در یک سکوت سرد تبدار خفته اند

همسایه های ما در خانه های خویش خاموش گشته اند
انگار از این  عطش ، از دست ماهِ تیر  بیزار خفته اند

در این سکوت سرد یک مرد دوره گرد آهنگ می زند
تنهاست،بی نواست،هم ساز می زند،هم لنگ می زند

آوای ساز او شاد است و آشنا،امّا پر از غم است
دل را به یک نوا هم شاد می کند،هم چنگ می زند

همسایه های ما از خواب می پرند،با سینه های سرد
فریاد می زنند:« سازت شکسته باد،رقاصِ دوره گرد

دیوانه ای مگر؟ظهر است،خسته ایم ،از کوچه مان برو
هر جا که گم شدی آنجا بزن ، بخوان ، اینجا دگر نگرد
*******
آن مرد دوره گرد  پایش شکسته بود ، قلبش شکسته تر
از خویش خسته بود،از دست این وآن ویران و خسته تر

سلطان قلبها » آن نغمه ی قشنگ با او گُسست،مُرد
 دیگر وجود سنگ سلطان قلبهاست،سازی گسسته تر
******
حالا همان صدا در خاطرات من تا زنگ می زند
قلبم میان راه با یاد پای او یک لنگ می زند

باور نمی کنید؟هر گاه ماه تیر از راه می رسد
یک سینه سوخته در کوچه های تنگ ،آهنگ می زند...

 

      

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:39  توسط حمید |