![]() |
![]() |
|
| عاشقانه های من |
|
عشق وحشي ست، و آن لحظه که کسي تلاش در اهلي کردنش کند، نابود مي شود. عشق گردبادي ست از آزادي، از بودن وحشي، از بودن خود به خود. نمي تواني عشق را اداره کني، کنترلش کني. کنترل که شود، ديگر مرده است. عشق آن زمان کنترل بشوست که کشته باشيش. اگر زنده باشد، کنترلت مي کند، نه بر عکس. اگر زنده باشد، تصرفت مي کند. خيلي ساده در آن گم مي شوي، چرا که بزرگ تر از توست، گسترده تر از توست، ابتدايي تر از توست، بنيادي تر از توست. خدا هم به همين صورت است که مي آيد. به همين صورت که عشق به سويت مي آيد، خدا هم به همين صورت است که مي آيد. خدا هم وحشي ست. وحشي تر از عشق. يک خداي متمدن اصلا خدا نيست. خداي کليسا، خداي معبد، اينها فقط بت اند. خدا مدتهاست که از آن مکان ها رخت بر بسته، چرا که خدا زنداني بشو نيست. آن مکان ها مقبره هاي خدايند. اگر مي خواهي خدا را بيابي، بايد خود را در معرض انرژي وحشي هستي قرار دهي.
عشق نخستين چشم اندازست، آغاز سفر. خدا نقطهء اوج، نقطهء نهايت است، اما همانند يک گردباد است که مي آيد. ريشه کنت مي کند، تصرفت مي کند. به هزار تکه مي شکندت. مي کشدت، و از نو احيا ات مي کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:26 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
انجمن ادبی ققنوس |
|
RSS
|