![]() |
![]() |
|
| عاشقانه های من |
|
این شعر رو حتمآ اکثر افرد حداقل چند بیت اولشو شنیدن.شعر مالِ بهمن رافعیِ که داریوش اقبالی اونو اول یکی از ترانه هاش به زیبایی هر چه تمام تر دکلمه کرده(هم دکلمه قشنگه و هم ترانه"من برای تو چی هستم").چند وقت پیش تو انجمن ادبی نیما دیدمش .بیش از ۷۰ سالشه ولی دلش هنوز جوونه.جوونتر از دله من و شما.فوق العاده فهمیدس و بیت به بیت که نه،کلمه به کلمه شعرشو فهمیده.بی ادعا و شوخ طبع و مثل اندک کسانی که بیش از آنکه حرف برای گفتن داشته باشن،حرف برای نگفتن دارن ایشونم پُرند از حرفای نگفته اما افسوس که بازم مثل بقیه گوهر های این مرز وبوم غریب و گوشه نشینند.شاید این شعرشون بهتر از هر جمله ای بیانگر احساس ایشون و تمام بهمن های ایران باشه.به امید روزی که بازم هنر جایگاه خودشو پیدا کنه و از دست غولهای بی هنر هزار سر خشک مغز نجات پیدا کنه قبل از اینکه خیلی دیر بشه.و به ناگاه چه زود دیر می شود .آّه و صد درد از دست جهل و ...
ازدست عزيزان چه بگويم ؟ گله اي نيست گرهم گله اي هست،دگرحوصله اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هرلحظه جزاين دست مرا مشغله اي نيست
ديري است كه از خانه خـــرابان جهانم بر سقـف فروريختـــــه ام چلچله اي نيست
درحســـــرت ديـدار تو آواره ترينــــم هرچند كـه تــا خانه ي تو فاصله اي نيست
بگذشته ام از خويش ولي از تو گذشتن مرزي است كه مشكلتراز آن مرحله اي نيست
سرگشته ترين كشتـي درياي زمانم ميكوچم و در رهگذرم اسكله اي نيست
من سلسله جنبان دل عاشق خويشم بر زندگيم سايه اي از سلسله اي نيست
يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن رفتند عزيزان و مرا قافلـــه اي نيست . بهمن رافعی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:16 توسط حمید |
|
|
این شعر از دکتر مصدق.اولین بار توی انجمن ادبی نیما (دانشگاه پیام نور نجف آباد )شنیدم.یکی از دخترای انجمن اونو خوند.تا حالا کمتر کسی رو دیدم که به خوبی اون شعر بخونه مثل اینه که شعر توی رگ وخونش جریان داره و تمام احساس شعرو از طریق صداش به بقیه منتقل می کنه.خیلی دوست دارم دوباره این شعرو از زبون اون بشنوم.امیدوارم همیشه همین جور بانشاط باشه.
خبر مرگ ...گاه می اندیشم،
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:11 توسط حمید |
|
|
اینم یه شعر دیگه از نغمه رضایی که واقعآ بااین شعرش حال کردم و تا حالا بیش از بیست بار خوندمش اما هنوز برام قشنگه .به نظر من فوق العادس.
ظُهر است، کوچه ها دور از صدای پا انگار خفته اند همسایه های ما در خانه های خویش خاموش گشته اند در این سکوت سرد یک مرد دوره گرد آهنگ می زند آوای ساز او شاد است و آشنا،امّا پر از غم است همسایه های ما از خواب می پرند،با سینه های سرد دیوانه ای مگر؟ظهر است،خسته ایم ،از کوچه مان برو سلطان قلبها » آن نغمه ی قشنگ با او گُسست،مُرد باور نمی کنید؟هر گاه ماه تیر از راه می رسد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
انجمن ادبی ققنوس |
|
RSS
|