![]() |
![]() |
|
| عاشقانه های من |
|
با تشکر از شاعر با ذوق و اهل درد آقای خلیل جوادی که گفتند اسم شاعر این شعر فوق العاده چه کسی هستند.این شعر زیبا از آقای فاضل نظری ست .
از باغ می برند چراغانیت کنند پوشیده اند صبح تورا ابر های تار یوسف به این رها شدن از چاه.دل مبند ای گل گمان مکن به شب جشن می روی یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 توسط حمید |
|
|
من عاشق فصل پاییزم ولی هیچگاه توصیفی به این زیبایی از این فصل نشنیده بودم.این شعر یکی از شاهکارهای اخوان ثالث است که آنچنان توصیف زیبایی ست که گویا پاییز را همچون پادشاهی سوار بر اسبش در حال گشت و گذار در جنگل می بینید. من که از خوندن این شعر خسته نمی شم امیدوارم خوشتون بیاد.
ساز او باران ،سرودش باد. گو بروید یا نروید ،هر چه در هر جا که خواهد،یا نمی خواهد. گر ز چشمش پرتوِگرمی نمی تابد، باغ بی برگی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:2 توسط حمید |
|
|
این بار می خواهم از شاعری که به تازگی کار خود را شروع کرده و انصافاَ هم خوب شروع کرده شعری برایتان بگویم.یقین دارم که اگر بجا تحسین و نقد شود خالی از افاده های تو خالی ،می تواند رشد کرده،یک پدیده باشد و شاعری ماندگار شود . نامش نغمه رضایی ست ،متولد چهاردهم خرداد شصت و سه واین شعر را از کتاب شعر دوم او با نام " فریاد"انتخاب کرده ام . نام دو کتاب دیگر او" رد درد" و" رهایی"ست. به امید موفقیت او. برده فروش باز هم برده فروش،باز تکرار زمان باز تاریخ کثیف ، باز حرّاج زنان _:"آی ، ای مردم شهر کودکم را بخرید این حراجی ست بزرگ ،زیر قیمت ببرید همگان جمع شوید دور نادانی من مبلغی ثبت کنید روی زندانی من دخترم خوشحال است،اشکهایش بازی ست نگرانش نشوید ، او به کارم راضیست ناله هایش پوچ است،نغمه اش بی معناست یک زمان می فهمد ، پول آزادی ماست کودکم ارزان شد ، آی مردم بخرید گرگ ها جمع شوید ، برّه ام را بدرید" باز هم برده فروش ،باز تکرار زمان باز تاریخ کثیف ، باز حرّاج زنان .
تردید زیر این رنگ سپید، روسیاهند همه بین این قوم نمان ، که تباهند همه دل دیوانه برو ، سر به بیراهه بزن که در این وادیِ تنگ،سربه راهند همه خویش را وسوسه کن،گندمی را برُبا تا نگویند هنوز ، بی گناهند همه پاک و آزاد بخند، بین این مردم تلخ که به دیوانگی ات، صد گواهند همه باید آغاز شوی ، بال پرواز شوی صبح در طالع تست،شامگاهند همه روی این مشق سکوت،خطّ فریاد بکش تا بدانند که باز ، اشتباهند همه بخت این مردم شوم ،رخت فردای تو نیست چونکه در شهر شکست ، پادشاهند همه ... *** نغمه ام را نپذیر ، دلِ دیوانه نرو بین این قوم بمان، بی پناهند همه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:33 توسط حمید |
|
|
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:19 توسط حمید |
|
|
چه دردیست در میان جمع بودن برای دیگران چون کوه بودن برای هر لبی شعری سرودن به رسم دوستی دستی فشردن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش به غربت دوستان بر خاک سپردن به من هر دم نوای دل زند بانگ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:19 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
انجمن ادبی ققنوس |
|
RSS
|