تبليغاتX
برگ های خزان
عاشقانه های من

زماني که مرا ندانسته به دنيا آوردند، پيوسته مي گفتند دوست بدار و حالا که دوست دارم مي گويند فراموش کن

 

غم اگر ترکم کند تنهاي تنها ميشوم

ديروز بايک دسته گل اومده بود به ديدنم با يک نگاه مهربون همون نگاهي که

 سالها آرزو شو داشتم و از من دريغ مي کرد گريه کرد.ولي ديگه دير شده

 بود.. گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم .. وقتي رفت

 سنگ قبرم از اشکاش خيس شده بود

اون موقعی که داد زدی،گفتی:دوستت دارم

گفتم :نمی شنوم بلندتر،

حالا که به آرومی میگی دوست ندارم ،

میگم چرا داد می زنی ،یواش.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:33  توسط حمید | 

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش

 

 

به پسرم درس بدهید

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده  نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

 

                  

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:44  توسط حمید | 
داستانی را که می خواهم برایت نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به

خانه خود بازگردد.سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت

:پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم.

رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم
پدر و مادر او در پاسخ گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم
پسر ادامه داد ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر

برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم

که اجازه دهید او با ما زندگی کند
پدرش گفت:پسر عزیزم، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است. ما کمک می کنیم تا

او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند
پسر گفت:نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند
آنها در جواب گفتند:نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی

خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او

را فراموش کنی
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند

جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی

قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:39  توسط حمید | 

سخاوت حضرت علی در جنگ

دوزی در میدان جنگ ،حریف نبرد به امیرالمومنین گفت:ای علی شمشیر خوبی  داری .کاش آن را به من می بخشیدی .                                                      

حضرت شمشیر را به سوی او انداخت وفرمود :مال تو باشد.دشمن کافر تعجب کرد و گفت :آیا در چنین وقتی شمشیر را به دشمن می دهی ؟                      

امام فرمود :تو از من در خواست کردی ومحروم کردن سائل از جوانمردی دور است.

پس دشمن خود را به پای علی انداخت عرض کرد :آنچه تو را چنین بزرگوار ساخته دین وآئین توست .دین تو را می پذیرم  و پای تو را می بوسم.

 

                     

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:32  توسط حمید | 

موهبت

من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد تا نيرومند شوم.

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل کنم.

من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش کنم.

من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم.

من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

من از خدا خواستم به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم.

من هيچ کدام از چيزهايي را که از خدا خواستم، دريافت نکردم

ولي به همه چيزهايي که نياز داشتم، رسيدم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:18  توسط حمید | 
رویای شیرین
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:10  توسط حمید |